جدا ز حلقه ماتم نمیشوم هرگز
گناهکارم و اما بدون اذن شما
نصیب خشم جهنم نمیشوم هرکز
سرم خیلی شلوغه !!! برام دعا کنید شرمنده نشم .
جان به لب آمده و سوخته حانان است
مانده چهل شب که همه دم گیریم
" امشبی را شه دین در حرمش مهمان است"
شنیده ام، تن می فروشی، برای لقمه نان! چه گناه كبیره ای…! میدانم كه میدانی همه ترا پلید می دانند، من هم مانند همه ام
راستی روسپی! از خودت پرسیدی چرا اگر در سرزمین من و تو، زنی زنانگی اش را بفروشد كه نان در بیارد رگ غیرت اربابان بیرون می زند !!اما اگر همان زن كلیه اش را بفروشد تا نانی بخرد و یا شوهر زندانی اش آزاد شود این «ایثار» است ! مگر هردواز یك تن نیست؟ مگر هر دو جسم فروشی نیست؟
تن در برابر نان ننگ است
بفروش ! تنت را حراج كن… من در دیارم كسانی را دیدم كه دین خدا را چوب میزنند به قیمت دنیایشان
شرفت را شكر كه اگر میفروشی از تن می فروشی نه از دین
شنیده ام روزه میگیری،
غسل میكنی،
نماز میخوانی،
چهارشنبه ها نذر حرم امامزاده صالح داری،
رمضان بعد از افطار كار می كنی،
محرم تعطیلی.
من از آن میترسم كه روزی با ظاهری عالمانه، جمعه بازار دین خدا را براه كنم، زهد را بساط كنم، غسل هم نكنم، چهارشنبه هم به حرم امامزاده صالح نروم، پیش از افطار و پس از افطار مشغول باشم، محرم هم تعطیل نكنم!
فاحشه!!!… دعایم كن
ت .ن:نمی دونم از کیه ؟!
قسمتی از وصیت نامه پدرم
توضیح : اتفاقا همه ماها متفق القول بودیم که پدر خیلی آدم اهل مهر و محبتی نبود تا اینکه دیروز نوار وصیت نامه اش رو گوش دادم
حرف زدن که می آموزی احساس می کنی دیگران یک کلمه بیشتر از تو می دانند ٬ کلمه ای که هیچ وقت فرصت بیانش را به تو ندادند !
راه رفتن که یاد می گیری علامت سوالی به بزرگی یک قاب عکس بر کوچکی ذهنت سنگینی می کند که چرا زن همسایه به همسایه نازه وارد محله گفت :" بیچاره یتیم است!" ؟
بزرگتر که می شود گاه و بیگاه سنگینی دست کسی را بر سرت احساس می کنی و دست دیگری که تاریکی جیبت را به یغما می برد و نصیب تو از این همه لطف - و یا ترحم- " چشم غره" های مادری است که نمی دانی چرا مانند خاله ات نمی خندد ویا چرا از بین همه ی رنگها سفید را برای موهایش انتخاب کرده است ؟
پایت که به مدرسه باز می شود دلت برای آلوچه های آبدار مغازه کناری مدرسه پر می کشد و یخ میزند درون پوتین هایی پلاستکی -با عکسی که بعدها می فهمی میکی موس است -که مادر به اصرار تو از کفش فروشی فلکه ساعت خریده است و تو همیشه برایت سوال باشد که چرا برادر بزرگترت هیچ وقت از سوپری محله خرید نمی کند ؟ و اینکه چرا رنگ چادر خواهرت به سیاهی چادر دیگران نیست ؟
کلاست که از چهار می گذرد زنها هم روسری به سر با تو صحبت می کنند و مادر "حلال و حروم" را به تو می آموزد و گاه گاه تا ظهر ها با گنجشک ها روزه ات را افطار می کنی و یاد می گیری که سر نماز نمی توانی ضعف نان و چای صبحانه را با نان تلافی کرد و روزه می گیری تمام لحظاتی را که دوستانت در ساندویچی محل جشن می گیرند .
طالب راه که می شوی رهسپار راهنماییت می کنند و کم کم می فهمی منظور عمویت از " شما که می دانید هزینه زندگی چقدر زیاد است ؟! " چیست ٬ و یاد می گیری که برایت مهم نباشد اگر دیگر دستی پیدا نشود تا تنهایی جیبت را جبران کند . اردو نمی روی وقتی نمی توانی سبد غذای همکلاسیت را بلند کنی و تمام دارایی تو یک بیسکویت ترد ویک فنجان تخمه بیشتر نباشد .
سوم که می شوی چقدر سخت است مقایسه پدر داماد و عموی عروس ! چقدر تلخ است گریه ی خواهری که هیچ پدری نیست که بگوید " با اجازه او بله !!! "
دبیرستانی که می شوی تازه می فهمی هر آنچه بر در و دیوار به افتخارت نوشته اند شعاری بیش نیست و جامعه ی متوهم معتقد است - در تمامی یلداهایی که سهم تو از زندگی یک قرص نان و چندتایی تربچه بود - حقشان را خورده ای . به کنکور که نزدیک تر می شوی تمامی هوش واستعدادت را از دم تیغ می گذرانند و خونش را داغ-داغ بر در و دیوار سهمیه ای می کشند که بجر اسم چیز دیگری از آن باقی نمانده است . کنکوری که می شوی استاد ریاضی - با اینکه ایمان دارد به هوشت - معتقد می شود به کفایت نام نویسی و معلم فیزیک - که یاد ندارد نمره ای کمتر از ۱۸ از امتحاناتش داشته باشی - به سخره می گیرد تمام شب بیداری هایت را .
کنکور که می دهی می دانند که حتما قبولی بجز سازمان سنجش که معتقد است با رتبه ۳۲۵ کشوری حتی لیاقت قبولی در دانشگاه تازه تاسیس شهرت را هم نداری. آنوقت عمق نبودنت را احساس می کنی٬ وقتی که ساعت ها پشت میز کارشناس سازمان سنجش باید بایستی تا عبور "پدر دارها" را نظاره گر باشی . آنوقت تازه متوجه می شوی که پدر چقدر می تواند مفید باشد .
دانشگاه که می روی خوشحال می شوی از اینکه دیوار نویسی مجوز می خواهد وقتی می شنوی پدرت را با سرباز کشته شده آمریکایی در ویتنام مقایسه می کنند . وقتی می شنوی چشم در چشم گلوله دوختن را حماقت می دانند و حقیرانه جسارت پدرت را زیر سوال می برند . وقتی که می بینی "موزه" می سازند تا خدای ناکرده خاک بر لباس پدر ننشیند و معتقدند که پدرت را باید در موزه ها یافت .
آتش می گیری وقتی می بینی همان دختر هم جنس هم سنخ خجالت می کشد بگوید از جنس توست و هر روز پدرش در یک سازمان مشغول به کار می شود . آتش می گیری وقتی مجبوری لب ببندی- تا "نامحرمان" گمان به بیراهه رفتنت نکنند- و هیچ نگویی وقتی التماس دختران و پسران هم قطارت را در آوارگی برای خوابگاه نظاره گر باشی .
آه چقدر این زندگی خوش است وقتی که پوزخند تنها جواب به همکلاسیت عوض این سخن است :
" همه ایران در خدمت خانواده های شهدا هستند "
مرا ببخش...

دیروز تا حالا یه چیزی دیدیم بس عجیب : اول وبلاگ به دختر که عاشق توالت بود
یعنی از انواع و اقسام توالتا عکس زده بود اسم وبلاگشم فکر کنم دختری عاشق توالت(سفارش می کنم نرید
)
دوم یه مشت آدم بیکار که افتادن به جون هم
که چی : مرگ بر دیکتاتور !!!
دیگه : دروغ گو دروغ گو ۷۲ کشته کو !!!
دیگه : می خوایم ۸ آبان روزه سیاسی بگیریم !!!![]()
اینقدر بچه هستن و بچه گانه فکر می کنن که یه عده اون ور شعار میدادن یه عده این ور ! انگار یادشون رفته شی قراره سر یه سفره بشینن یا اینکه توی یه خوابگاه زندگی کنن ! انگار یادشون رفته که دوستی و برادری چیه ؟!!! بذار بیان تو بازار زندگی اون وقته که می فهمن "داروینیسم اجتماعی" یعنی چی !!!
خدا هدایت کنه اونایی که بچه های مردم رو اینطور به جون هم میندازن !!!(اینم لینکش)
۲:
امروز توپ توپم به چند دلیل : اول نماز صبحم قضا نشد
. دوم روی لپ تاپم ویندوز ۷ نصب کردن . تقریبا حالم داشت از ویستا به هم می خورد دیگه !!! عجب توهمی بود خودش همه درایور ها رو می شناخت !!!
۳: هر وقت دیدین از این وبلاگ داره بوی تعفن یاس بالا میره شک نکنین که یا نمازم رو اول وقت نخوندم یا اینکه قضا شده !!!
۴: هیچ وقت حاضر نشدم تنهاییم رو بجز با خدا و امام رضا با کس دیگه ای پر کنم حالا خیلی تنهام ولی روم نمیشه دنبال کسی بگردم
فقط یادم باشد بیشترین گناه را وقتی می کنم که بهترین راه را انتخاب کرده ام !!!
باید جنگید ...
گفتم : چی شد؟
گفت : بابا شیطونه نشونه گیریش خوب نیست تو به اون خانمه نگاه کردی تیرش تو چشم من خورد !!!
ویرانه نه آن است که فرهاد فرو ریخت
ویرانه دل ماست که هر جمعه به یادت
صد بار بنا گشت و دگر بار فرو ریخت
گیرم که دوباره واژه سازی بکنم
با خواب و خیالت عشق بازی بکنم
این حال ِ بهانه گیر ِ بی تابم را
آخر تو بگو چگونه راضی بکنم ؟!
شرمنده اگر ندارد اشکال نیا
ما خط تمام نامه هامان کوفی است
آقای گلم زبان من لال نیا !
پیش خودش گفت : امشب دیگه دلی از عزا در میارم.
وقتی رسید فلش گم شده بود .
من هنوز همان عباس قدیمیم بی هیچ تغییری !!! همان پسر شهیدی که هیچ وقت حاضر نشد بخاطر پدرش فرقی با بقیه داشته باشد . همان که هیچ وقت حاضر نشد بخاطر فرزند شهید بودن در اولویت استخدام دستگاههای دولتی قرار بگیرد . همان پسری شهیدی که حق کار کردن ندارد و باید ماهی ۱۲۰ هزار تومان کرایه خانه بدهد و بدنبال خانه ای باشد برای تحصیلش چون دانشگاه به او خوابگاه نمی دهد و شهریه ترمی ۱۳۵۰۰۰۰ تومانی را پرداخت کند و به فکری کار پاره وقتی باشد تا زنش مجبور نشود طلاهایش را بفروشد .
هنوز هم معتقدم بسیج فرهنگ است نه تشکیلات نظامی ! هنوز هم معتقدم از فضل پدر هیچ نصیبیم نشد ! هنوز هم معتقدم مشکل جامعه ما دورویی است دورنگی است عدم شفافیت است . هنوز هم معتقدم باید عده ای را از دم تیغ گذراند تا عبرت دیگران شوند ٬ تا عده فرصت نفس کشیدن پیدا کنند ٬ تا عده ای دیده شوند . هنوز هم معتقدم همه ما سر کاریم . ما از کسانی دفاع می کنیم که دین را به سخره گرفته اند و شما سنگ کسانی را به سینه می زنید که خیلی هنر کنند خدا را قبول داشته باشند .
هنوز هم ذره ای از اعتقادم به این نظام کم نشده است بلکه هر روز که می گذرد ایمانم به یاریش بیشتر می شود . هر روز که می گذرد مطمئن می شوم روزی بر این مردم نگذشت مگر آنکه حقی از آنان ضایع شد ولی بر خلاف تو این را از حاکمیت نمی دانم بلکه دولی را مقصر میشناسم که ما مردم (پدران و مادران من و تو و حتی خود من و تو) آنها را انتخاب کردیم و از قضای روزگار همه آنهایی که بر سر کار آمده اند همه از هم کیشان شما بودند . میر حسین عزیزت با آن دولت چپ گرای سوسیال منشش ! هاشمی دو پهلویتان با ان نظام سرمایه دارانه فقیر کشش ! خاتمی نور دیده ات با آن دولت سیاست زده هاشمی محورش .
هنوز هم معتقدم که این انقلاب ۲۷ سال بی راهه رفت از روزی که دولتش را در دست بازرگان قرار داد تا روزی که از زیر تیغ اصلاح طلبان بیرون آمد .
۲۷ سال حق پدرت و پدرم را خوردند . ۲۷ سال خون مادرت و مادرم را به شیشه کردند . ۲۷ سال در این مملکت جنگ بود یا از توپ و تفنگ بعثی ها یا از تیغ تیز کمله ها یا با نقشه های موزیانه دکترای جنگ روانی سعید حجاریان .
۲۷ سال هر روز سرمایه یمان را به یغما بردند!!! گاه با نفتکش هایی که هیچ خروجی برایشان ثبت نمی شد ٬ گاه با بنزینی که ۵۰۰ تومان از بندر عباس واردش می کردند و ۲۰ تومان درتهران می فروختندش و هزار لیتر هزار لیتر به ترکیه منتقلش می کردند تا لیتری ۶۰۰ تومان بفروشش برسانند .
نه احسان جان من هیچ تغییری نکرده ام . هنوزم که هنوز است گردنم ورم می کند از دیدن گدایی نوامیس این مملکت . هنوزم که هنوز است سر درد می گیرم از مظلومیت عده ای کارگر که باید قربانی سیاست سرمایه دارانه باقی مانده از دوران هاشمی باشند . هنوزم آه می کشم از قربانیان قتل عام فرهنگی مهاجرانی . هنوزم هم درد میکشم از قدرت طلبی عده ای راست پست کثیف با تسبیح هایی که با هر مهره اش روزی هزار بار به خدا می خندند و هزار بار برای قدرت صندلی می کشند از زیر پای من و تو .
نه احسان عزیز من هیچ تغییری نکرده ام !!!
این تویی که هنوز من را نشناخته ای ...
من هنوز هم انقلابیم
با تفنگی که از پدرم جا مانده است
و گریه می کنم هر شب
خاکی را که بر مانتوی آن زن "جوان سر به زیر" جوراب فروش میدان انقلاب نشسته است .
من هنوز می نوشم خون سرمایه داری را
و حجامت می کنم پوست نازک این انقلاب را
تا بیرون بجهد
خون کثیف باقی مانده از اصلاحات .
من به بازگشت عقده ای ها ایمان دارم
و نفس می کشم در این فضای وهم آلود
تا یاس بیاید
تا باران ببارد ...
یادم اومد ۶ ماه از خدا بجز شهادت چیزی نمی خواستم .
